تبليغاتX
پری احساس
با تو ام ! که می گویی برایم بنویس

 

من فقط می نویسم

 

تو بگو...

 

قلمم بهانه می گیرد از گفته هایت

 

ولی باز می نویسد

 

چرا که اسیر است در دست واجه ها

 

جمله هایی بی واجه

 

ای کاش واجه ای به جا مانده بود تا با آن

 

جمله ای برایت می نوشتم

 

می نوشتم که...!

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 11:42 | لینک ثابت |

سر به زیر انداختن کار تو نیست

 

بی هوا و بی صدا ماندن در اینجا کار آسانی نیست

 

شک نکن بر خود!چرا که دیگران

 

سر اندر پا غرق هستند در گناه و تو پاکی و زلال

 

صداقتت برای چشمهای کثیف دیدنی نیست

 

زندگی تو بی نظیر است و حسادتها به تو بسیار

 

عجیب زندگی کردن را دوست داری...

 

لذت بخش ترین لحظه ی زندگی تو آرامش توست

 

زمانی که به خواب میروی و روحت را

 

کمی بالاتر از جسمت حس میکنی

 

چشمانت را باز میکنی و

 

گفتگوی روحت را با خدایت میبینی

 

تو فقط به اسم.پری نیستی...

 

شک نکن که تو.زندگی تو.آرامش تو و عشق تو بی نظیر است

 

پری بودنت با روح و جسمت یکیست...

 

نازترین و تنها ترین تویی

 

پری احساس........................

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 15:48 | لینک ثابت |

قدم بگذار بر آبی نا آرام دریا

 

نفس حبس کن و چشم بر راه باش

 

به راهی که هنوز جاده ندارد

 

فقط نوریست که بر سایه ی ماه تابیده

 

قدم به قدم همراه شو

 

تا فقط برای یکبار و همیشه

 

دستت را بگیرم...

 

قدم به قدم همراه شو

 

تا فقط برای یکبار و همیشه

 

در سایه ی قامتت قد علم کنم

 

بخوابم و از گرمی جانت

 

جانم را فدا کنم

 

تا فقط برای یکبار و همیشه

 

جانم را فدا کنم...

 

تقدیم به آنکه فقط برای یکبار و همیشه...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 13:36 | لینک ثابت |

کاشکی برای هر نفر یه آسمون ستاره بود

 

واسه رسیدن به خدا هزار هزار تا چاره بود

 

کاش از همون روز ازل

 

بلیط برگشت می دادن

 

تو جاده ی زندگیمون چراغ خطر کار بزارن

 

کاش تو کتاب عاشقی

 

لیلی و مجنون نبودن

 

واسه دل ساده ی ما

 

یه راه بن بست نذارن

 

کاشکی خدا تو خلقتش

 

من و می ذاشت اون بالا ها

 

مو قع رفتن که می شد

 

فقط میگفتم ای خدا

 

کاش آسمون با وسعتش

 

ستارمو نشون می داد

 

برای دل بستن من

 

شرط و شروط نمی گذاشت

 

کاش همه ی این کاشکیا

 

فقط بهانه بود برام

 

ولی خدا به جون تو

 

همش شده یه ما جرا...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 1:37 | لینک ثابت |

نمی بخشمت که جایی برای بخشش نیست

 

نخواهی رفت از یادم

 

عجیب نیست.چون جایی برای بخشش نیست

 

چقدر با قدرت گفتی که دگر به من فکر نکن...

 

چه دلیلی دارد؟.........!جوابم را شنیدی؟؟؟

 

نمی بخشمت هرگز ...این هم دلیلش!!!

 

خواب دیدم که رهایم کردی از غم و غصه تباهم کردی

 

خواب دیدم که جسارت کردی تو خیانت کردی

 

خواب دیدم که زچشمان من.اشک را خون کردی

 

صدایت را بلند و حق به جانب

 

به لبهایم زدی یک مهر باطل

 

تو بی جا کردی و لعنت به نامت

 

خدایا کن تباهش رو سیاهش...

 

در آن دنیا ببینم صورت پر خون و خارش

 

من آن دنیا هم از تو گله دارم

 

برای مردنت آرزو دارم.......

 

 

(اگه دل همه رو راضی کنی دل من راضی نمیشه)

 

خواهی دید...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

آن روز که باران همسایه ام بود

 

خوشبخت بودم...

 

پنجره را همدم می دیدم و باد را رهگذر زندگی ام

 

امروز دیگر باران کوچ کرد

 

پنجره را دارم ولی شکسته و آواره

 

دیگر همدمم نیست...

 

باد معرفت دارد.رهگذر است ولی خوب

 

هر از چند گاهی سراغم می آید

 

تو که آمدی

 

به خود گفتم کاش برایم باران باشد تا خوشبخت شوم

 

باران که کوچ کرد .گفتم نه!!!

 

کاش پنجره ام باشد همدم و همدلم

 

پنجره که شکست و آواره شد گفتم نه!!!

 

حداقل معرفت باد را داشته باش و رهگذر شو

 

معرفت رهگذر یک زندگی...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:17 | لینک ثابت |

دلم می خواهد چا قوی تیزی را

 

بر تنت بکشم

 

تمام شیار شیار های خونین را نگاه کنم و لذت ببرم

 

حق تو این نیست

 

ولی سرنوشتت همین است

 

زجر بکش . گریه کن .

 

اگر دیگر تحمل نداشتی بمیر

 

بمیر ای روح کهنه ی من

 

بمیر روح مرده ی من...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:53 | لینک ثابت |

بعد مدتها صدایت را شنیدم

 

ولی افسوس از عشق

 

که من چیزی ندیدم

 

چقدر پنهان و آرامه

 

تمام بغض و اشک من

 

کار بیهوده ای نبود برایم

 

که از حالت بپرسم و از احوالت

 

تمام توانم را در خود آوردم

 

که بی بغض و آه بگویم:

 

(فعــلا") خدانگهدارت

 

خدانگهدارت

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 1:26 | لینک ثابت |

سلامت را به آیینه رساندم

 

ولی بشکست و از خود آه سر داد

 

به یاد روز آخر ساکت و سرد

 

نگاهم را به من باز گرداند

 

قدم بر روی آیینه گذاشتم

 

صدایش ناله ها را یادم آورد

 

همین دستان لرزان مثل آن روز

 

به جای دست تو خون می فشردند

 

نگاه آینه مانند یک تیر

 

به دل زد زخم و جان را نیمه کرد

 

سلامت را به آیینه رساندم

 

ولی افسوس جانش در تنش مرد...

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 0:51 | لینک ثابت |

به من گفتند بیا تا دنیا را به نامت کنیم

 

فریبم دادند

 

آمدم ...ولی همه چیز به نامم کردند جز دنیا

 

اعتراض کردم

 

گفتم پس دنیا چی شد؟دروغ گفتید؟پس دنیا کجاست؟

 

جواب دادند نه...فریبی ندادیم!!!دروغی نگفتیم!!!

 

دنیا همین جاست...

 

دنیا همین جاست؟؟؟؟؟؟!!!

 

پس چرا مرا به اینجا دعوت کردید!؟

 

چرا گفتید بیایم تا دنیا را به نامم کنید؟!

 

چرا دنیا؟...

 

یعنی بهترین چیزی که برای هدیه دادن هست همین دنیاست؟؟

نوشته شده توسط منم! از جنس کویر... در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 1:56 | لینک ثابت |